تبليغاتX
فقط خودم فقط خودت
شهر عشق

سلام و درود به همه دوستاي خوبم که در اين مدت طولاني که نبودم  لطفشون رو از من دريغ نکردن و سخاوتمندانه به من لطف داشتند.
راستش درسا مهمترين دليل آپ نکردنم بودن ولي الان فرصتي هست تا دوباره خدمت دوستاي گلم باشم و سپاسگزار مهربونياشون باشم.البته هر از مدتي به وبم سر ميزدم و از اينکه ميديدم دوستام تنهام نذاشتن خيلي خوشحال ميشدم و انرژي ميگرفتم.از اين به بعد زود به زود آپ ميکنم تا دوستامو منتظر نذارم.بازم از همتون ممنونم و از خداي مهربون رسيدن به آرزوهاتون رو خواستارم.شاد و سر بلند باشين در پناه حق
اين شعر رو تقديم ميکنم به همه عاشقاني که کشتگان معشوقند

امپراطور دل من. بعد رفتنت هنوزم
کشورت خاليه خالي.
اي تو فکر شب و روزم
شب بي تودل سپردن به صداي بي تو خوندن
بي تو و از تو نوشتن توي اين تنهايي موندن
به خداحافظي تلخ تو.سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
با يه فانوس همه شهرا رو گشتم تنها
هيچکس حتي اسمش به تو مانند نشد
ويرونه هاي قلب من بعد رفتنت. بدون
هر چه تلاش کرده ام به صد ستون بند نشد
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
هر چه .اين ساده دل از روي تو دلکن نشد
حالا بيقرار ديدن و شنيدن توام
مرهم اين بيقراري جز خداوند نشد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:29  توسط محمد | 
سلام و درود بی پایان به همه عزیزان دوست داشتنی ام.از همتون ممنونم که توی مدتی که من به روز نبودم.منو تنها نذاشتین.قربون همتون برم.من الان مسافرت هستم و بعد از یه ترم سخت واقعا این مسافرت لازم بود.به زودی با متنهای زیباتر در خدمتتون خواهم بود.بازم ازتون ممنونم و برای همتون بهترین آرزوها رو دارم.شعر زیر رو خدمت همه شما عزیزای دلم پیشکش میکنم.

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه هواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

خدایا با تمام وجود دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:59  توسط محمد | 

سلام و درود بی پایان خدمت همه دوستای گلم . از تک تکتون تشکر میکنم بابت اینکه گرچه من دیر به دیر به روز میکنم ولی شما لطف میکنید و زود به زود به من سر می زنید و با کامنت های زیباتون منو شرمنده و غافلگیر میکنید.

یه تبریک مخصوص هم دارم برای شروع ترم جدید و همچنین حلول ماه مبارک رمضان .ماه مهمانی خدا و چه حالی میده که ما مهمان باشیم وخدای بخشنده میزبان.امیدوارم که در این مهمانی دست خالی برنگردیم.

در پایان یه دل نوشته به حضور نازنینتون تقدیم میکنم.امید که به دلتون بشینه آخه میگن هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

گل 

 

 

به قلبت گوش بسپار زمانی که تو را فرا می خواند.

کار دگر برای انجام نداری .نمی دانم به کجا می روی و نمی دانم چرا، ولی به قلبت گوش بسپارپیش از اینکه با او وداع کنی.

گاهی فکر می کنی آیا این نبرد ارزشی دارد؟ لحظه های ارزشمندی در کشاکش از دست می روند.آری آنها از میان می روند و هیچ چیز آن طور که به نظر می رسد نیست. احساس تعلق به رویاهایت، و آنجا صداهایی هستند که می خواهند شنیده شوند برای تو بسیارند ولی نمی توانی کلمات را بیابی بوی خوش جادو، زیبایی که وجود داشته زمانی که عشق سرکش تر از باد بود.

شبها به آسمان آبی تیره با ستارگان نقره ای چشم می دوزم و در رویاهایم به پرواز در می آیم .بر بالینم نجوا کن زمستان را بر زمین بگذار.دستان بهاریت را به من هدیه بده.

.اکنون مرا لمس کن. چشمانم را می بندم و دوباره به رویا فرو می روم .آن می بایستی عشق می بود و چه دلنشین .

از لحظه ای که یکدیگر را حس کردیم تا آنگاه که زمان به سر بیاید باور دارم با هم خواهیم بود و من در پناه قلبت قرار گرفتم و تو در پناه قلب من. ای کاش قطرات اشک  بردشت گونه هایمان هرگز جاری نگردد.همیشه  در قلبم  آتشی از تو نور افشانی میکند، آتشی که مقدس است و جاودان به پاس آیین مهر و صداقت.

 ودر اتاقم شمعی به یادگاراز تو روشن میکنم.شمعی که نمادی از پاکی و قداست توست .شمعی که همه عناصر حیات را داراست .آتش شمع و آب پارافین و خاک فتیله و هوای پاک زندگی بخش. که همه و همه در وجود نازنین تو به امانت گذاشته شده و تو چه امانتداری.پس قلب مرا نیزای محبوبم درگنجینه سینه ات پنهان کن تا آن هنگام که زمان به سربیاید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 5:28  توسط محمد | 

آینه های زنگ زده ام را صدا می زنم و جامه های شلوغم را به سکوت دعوت می کنم.شمعها را زنده نگاه می دارم کتاب های خسته ام را می بندم. سلولهایم را از ترانه های رهایی لبریز می سازم و در بیشه های بلوط و گردو دعا می خوانم.

تو را در برج های عاج در چشم های درخشان بودا و در سپیده دم بارانی عشایر جستجو می کنم.هیچ چیز نمی تواند بین من و تو فاصله باشد. نه دیوار نه سیم های خاردار.

اگر تو در کنارم باشی می توانم با اولین قطاری که از دور دست می آید به سوی بهار بروم. جنگل های وحشی را بر زانوانم بنشانم و نوازش کنم. با کودکان در آسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روی شمعدانی های دلتنگ بگذارم.

با تو آوازهای برهنه من شنیدنی و اشکهای عاشقانه ام دیدنی است. با تو چراغی که در قلبم خاموش شده است به ناگاه روشن می شود ومعجزه های معطر دور و بر مرا فرا می گیرند.

پیش از آنکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا از این خیابان های شلوغ عبور بده! بیا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برویم و لابه لای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم.

بیا قبل از اینکه مردگان به سرازیری صبح برسند از خاکستر خودمان بیرون بیاییم و دور از سنگ های سیاه در افقی روشن نماز بخوانیم.

بیا تا گیسوان تر خود را در باد شمال رها کنیم و آنقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند.

 

هدیه

 

 در پایان این ترانه رو به عاشقانی تقدیم میکنم که در این روزگار عاشق کش تلخ .نون عشق میخورن و منت نون وا ندارن.

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداس

خنجر نا مردمی حتی تو دست سایه هاس

وقتی که عاطفه رو میشه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هواس

اما من که آخرین عاشق دنیام

ماهی مونده به خاک و اهل دریام

از همه دنیا برام یه چشمه مونده

چشمه ای به قیمت همه نفس هام

از همینه که همه عمرمو مدیون توام

تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه

اما دستام به ضریح تو التماسه

                                    شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:55  توسط محمد | 

سلام خدمت همه دوستان بزرگوارم

قبل از هر چیز بر خودم واجب میدونم که از شما عزیزانی که با کامنتهای زیباتون منو شرمنده کردین تشکر کنم . باید بگم که همین ابراز لطف شماست که باعث دلگرمی من واسه به روز کردن میشه ولی باز شرمندم که نمیتونم زود به زود براتون مطلب بنویسم . امیدوارم که منو ببخشید.

در شب آرزوها برای همه شما عزیزانی که زحمت میکشین و به من سر میزنین آرزوی بهترین ساعات و لحظات رو دارم امیدوارم که در پناه حق و درکانون گرم خانواده و با ایمان به خدا روز و روزگاری خوش در انتظارتون باشه. ما رو هم فراموش نکنین. التماس دعا

 

راستی داشت یادم می رفت که  امروز جشن تولد یک سالگیه وبم هست. خیلی خیلی خوش اومدین.چه زود گذشت این یه سال. ولی خوشحالم که در کارم پیشرفت کردم و همچنین تونستم دوستای گلی مثل شما پیدا کنم.  خدا رو به خاطر همه لطفهایی که بهم داشته و داره سپاسگذارم.

 حالا این چند خط نا قابل رو حضورتون پیشکش میکنم امید که به دلتون بشینه.

 

یه جایی از اعماق قلبم صدا میزنه

ممکنه همیشه خواب ببینم

رویاهایی که قلبمو با اشک و اندوه و غم بسیار

می دونم اونطرف یه جایی من پیدات میکنم

هر وقت که زمین می خوریم به آسمون آبی بالای سرمون نگاه می کنیم و با رنگ آبی اون بلند می شیم.

اما اولین بار جاده طولانی تنهایی ٬انتهای دوردست و ناپدید شدن

می تونم با این دو دستم روشنایی رو در آغوش بگیرم.

وقتی که خداحافظی کنم قلبم از حرکت می ایسته و در احساس لطیف٬ تن ساکت خالیه من٬ به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می دهد تعجب از زندگی! تعجب از مردن!

اون وقت با باد و شهد و گلها٬ با هم می رقصیم.

جایی یه صدایی از اعماق قلبم بهم میگه نیروی ماورائی عشق رو ببین نذار جدا بشه

ما از غم شما یا اندوه دردناک زندگی صحبت می کنیم گاهی هم به جای صحبت آوازی برای شما سر می دهیم٬ زمزمه بی صدا

ما هرگز نمی خواهیم فراموش کنیم که در هر خاطره گذرائی همیشه راهنمایی برای شما وجود دارد.

وقتی که یه آیینه شکسته میشه تکه های متلاشی شده روی زمین پخش میشن اون وقت نگاه هایی از زندگی جدید دور تا دور ما منعکس میشه.

پنجره آغاز٬ آروم و بی حرکت٬ نور جدیدی از سپیده دم٬ بذار تن خالی و ساکت من پر بشه و احیا بشه٬ نه احتیاجی به جستجوی بیرون هست نه از دریا با قایق گذشتن٬ بذار درون من بدرخشه. درسته اینجا دورن منه

من یه روشنایی یافتم که همیشه همراه منه

یه روشنایی که همیشه با منه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:53  توسط محمد | 

با تو آغاز میکنم

 خوب من به نام تو

مینویسم قصه ای

تازه از الهام تو

 

ای شروع دلپذیر

مثل خورشید بی نظیر

به تو تقدیم میکنم

عشقو از من بپذیر

 

ای قشنگترین بهانه

واسه گفتن ترانه

من یه عشق جاودانه

 به تو تقدیم میکنم

 

ای طلوع ماندگار

گل همیشه بهار

به تو تقدیم میکنم

هر چه هست در روزگار

 

گفته ها نا گفته ها

هر چه هست در باورم

به تو تقدیم میکنم

آرزوی آخرم

 

در این غربت شبانه

با صداقت عاشقانه

قلبمو با این ترانه به تو تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 6:52  توسط محمد | 

لحظه ها در گذرند...

 

لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند

 

هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود

 

يا به افسوس زمانی که گذشت

 

يا در انديشه فردايی دور

 

يا در اندوه ندانستن ها

 

و به هر جاذبه دل بستن ها

 

در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم

 

همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم

 

چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت

 

چه بسا ثانيه هايی که در آن

 

می شد از تجربه لبريز شويم

 

می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم

 

اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم

 

لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم

 

فرصتی است که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 7:59  توسط محمد | 

عاشق و مجنونت شدم

نخونده مهمونت شدم

کلی پریشونت شدم

اما بازم نیومدی

 

قهوه فنجونت شدم

شمع توشمعدونت شدم

خاک تو گلدونت شدم

اما بازم نیومدی

 

همیشه ممنونت شدم

بره چوپونت شدم

خاک بیابونت شدم

اما بازم نیومدی

 

شعرهای ارزونت شدم

عمری غزل خونت شدم

تسلیم قانونت شدم

اما بازم نیومدی

 

نزدیکتراز جونت شدم

رگ شدم خونت شدم

اما بازم نیومدی

 

خادم و دربونت شدم

اسیر زندونت شدم

گلاب کاشونت شدم

اما بازم نیومدی

 

یه جوری مدیونت شدم

سنگ خیابون شدم

راهی میدونت شدم

اما بازم نیومدی

 

 تو سختی آسونت شدم

تو دردا درمونت شدم

ناجیه پنهونت شدم

اما بازم نیومدی

 

کشته مژگونت شدم

هلاک چشمونت شدم

رفتم و قربونت شدم

اما بازم نیومدی

 

لباس و سامونت شدم

سارق ایمونت شدم

چشمای گریونت شدم

اما بازم نیومدی        

                                 

 

تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند   و دلهایی که آنها را راندند

تقدیم به دلهایی که غرورشان را شکست  و عهدهایی که کسی آنها را نبست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:56  توسط محمد | 
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 7:55  توسط محمد | 
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 5:57  توسط محمد |